ذبيح الله صفا
689
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
بيا وين دم نقد فرصت شمر * مبادا كه فرصت نيابى دگر بده مى كه عمرم بغفلت گذشت * مده انتظارم كه فرصت گذشت بمستى دمى آشناييم ده * وزين خودپرستى رهاييم ده . . . ( ساقىنامه ) * اى شوق ديدنت سبب جستجوى ما * هردم فزوده در طلبت آرزوى ما آلوده گشتهايم بزرق و ريا كجاست * ساقى كه از شراب كند شستشوى ما ؟ كو باده تا بشيشهء گردون ز نيمسنگ * تا كى زمانه سنگ زند بر سبوى ما گر جذبهيى نباشد از آن كعبهء مراد * پيداست تا كجا رسد اين جستجوى ما در عشق اگر فسانه شديم اى شرف چه غم * باشد به گوش يار رسد گفتوگوى ما * اى رفته دل و دين بتمناى تو ما را * بيگانه ز خود ساخته سوداى تو ما را رفتى و سراپاى ترا سير نديديم * صد داغ بدل ماند ز هر جاى تو ما را تو وعده بفردا دهيم كشتن و امروز * ترسم كه كشد وعدهء فرداى تو ما را مستغرق عشق تو چنانيم كه نبود * با ياد رخ خوب تو پرواى تو ما را احسنت شرف اين چه كلام نمكين است * شورى بدل افگند سخنهاى تو ما را * خوش آن دم كز رقيبان با من آن بدخو سخن ميگفت * بد من هرچه مىگفتند در خلوت به من مىگفت فغان كز بخت من اكنون ندارد ره بكوى او * كسى كز حال من حرفى به آن پيمانشكن مىگفت شدم خوشدل بسى از خشم پنهانش چو در مجلس * پى دفع گمان ديگران با من سخن مىگفت * سرى كجاست كه در وى هواى كوى تو نيست * دلى كجاست كه در آرزوى روى تو نيست بكعبه خواند مرا پير ره ، ولى چه روم * بخانهيى كه درو پرتوى ز روى تو نيست شرف حكايت ناكامى تو سوخت مرا * مگو مگو كه مرا تاب گفتوگوى تو نيست * ز ضعف تن دل پرداغم از درون پيداست * چو لاله داغ درون من از برون پيداست هميشه كينهء ما بود در دل تو ولى * نهفته بود اگر پيشتر ، كنون پيداست